تبليغاتX
حقیر
حقیر

بر زبان حال این حقیر تا می توانی خورده گیر

بسمه تعالی و بذکر ولیه

الله اکبر از قد و بالای اکبرت
پیغمبر است یا که نماد پیمبرت

وقتی که سعی می کند از آن صفای تو
مروه شود دو چشم پر از غصه و ترت

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 10:54 توسط | |

بسمه و بذکر ولیه


من را زمن جدا کن و بر من نگاه کن

از این جهان رها کن و بر من نگاه کن


دستان خالی ام به سوی بارگاه توست

بر سائلت عطا کن و بر من نگاه کن


آقا، محرم آمد و شالم سیاه شد

بر شالم اعتنا کن و بر من نگاه کن


بر قلب من بتاب و دل خشک و خالی ام

صحرای کربلا کن و بر من نگاه کن


آقا میان هیئت شوریدگان خویش

درد مرا دوا کن و بر من نگاه کن


در قلب من قیامتی از عشق اکبرت

بار دگر به پا کن و بر من نگاه کن


آقا میان گریه برای رقیه ات

بهر فرج دعا کن و بر من نگاه کن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 0:48 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه


یک درد و دل نوشته ام آقا مرور کن

اول بخوان و بعد بیا و ظهور کن


شرمنده ام اگر که جسارت نموده ام

یا اینکه مضطرب ز فراقت نبوده ام


اینجا ملاک حق و عدالت ، ریا شده

پول و زر و رئیس و معاون ، خدا شده


دین و دیانت و سخن از آن بهانه است

معیار حق و خوبی و نیکی ، رسانه است


یا مرد عنکبوتی و یا مرد کهکشان

گشته نماد و مظهر دنیای کودکان


بحث ظهور و عدل و مساوات مهدوی (ع)

گردیده قصه و شده اشعار مثنوی


اینجا که عابدان مثل گرگ بیشه اند

دین خدا درخت و خلایق چو تیشه اند


این نامه خط کوفی اهل زمانه است

درد و دل من است ، ولیکن بهانه است

---

آقا بیا و حال غمینم نظاره کن

((پرونده ی گناه مرا پاره پاره کن))



نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:5 توسط | |

 
بسمه تعالی و بذکر ولیه علیه السلام

(ابتدای کلاس)

در ابتدای نشست همیشگی- آن روز

گرفته بود دلم از وقایعی جانسوز



که ظهر جمعه گذشت و نیامد آن خورشید

(به حال خسته ی من یک غریبه می خندید)



در ابتدای نشست همیشگی اینبار

بلند ناله زدم :عاقبت نیامد یار!



صدای قهقه ی شاعران بی اخلاص

و چهره ی خشن شاعر بزرگ کلاس:



ـتو باز خل شده ای یا که شعر می گویی؟!

میان وهم و خیالت بگو-چه می جویی؟!



شدم به رنگ جماعت ولی نخندیدم

گمان کنم که معلم -ولی نبخشیدم



عروض و قافیه می گفت بهر ما -استاد

و (فاعلن فعلن یا که فاعلن... سر داد



میان رقص حروف سفید تخته سیاه

نیافتم اثری از کشیدن یک آه



و غصه از گذر پلک خسته ام جاری...

نگاه نیمه ی مبصر: (-تو مشکلی داری؟!)



دو قطره اشک جواب همین معما بود

دو قطره بود؟که بیشتر-به وسعت یک رود

-----------------
(انتهای کلاس)

کسی سوال ندارد؟ ز قطعه ی سعدی؟

(بلند ضجه زدم من-نیامدی مهدی...)



تعجب از سر و روی کلاس می بارید

-چه مرگتان شده آیا که مشکلی دارید؟!



کسی سوال ندارد ز قطعه ی بعدی؟

-(فقط بگو که کجا رفته یار من مهدی...)


-----------------
(بعد از کلاس)

کلاس پر شده از فحش و ناسزا-تحقیر

-برو کثیف مزاحم سوی اطاق مدیر...
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:42 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

میروم عاشق شوم -اینجا دیار یار نیست

بین این دین باوران -یک عاشق دیندار نیست

 

میروم شاید که درد دوریش را حس کنم

از فراق مهدی زهرا( س )کسی بیمار نیست

 

میروم از این هیاهوهای پر از تیرگی

میروم جایی که اهریمن در آن بسیار نیست

 

خانه هامان تا کجا آباد و پر از خار و سیم

میروم جایی که بین خانه ها دیوار نیست

 

سرزمین ما پر از خار است و پیچک های ظلم

میروم جایی که آنجا یک گل پرخار نیست

 

زندگی اینجا برای مومنین درد آور است

میروم جایی که  صحبت از خدا دشوار نیست

 

میروم-اینجا من و تو غرق در خواب شبیم

خواستی با من بیا-اینجا کسی بیدار نیست

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:15 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

می خواستم برایت
شعری غمین سرایم

اما نمی توانم...
زیرا وضو ندارم
-----------------------

 

ببخش برایت آرایه نداشتم یا حسین علیه السلام...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:0 توسط |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

اگر شبی نگاه من ، غروب کرد و رنگ باخت-
و عاقبت طلوع تو ، سیاه را سپید ساخت-
به وسعت نگاه خود ، غروب را نظاره کن
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:53 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

...وباز شعر ساده و بدون استعاره ام
و بیت های زخمی و حزین و بدقواره ام
میان وسعت همین کاغذ پاره پاره ام
فقط تو را؛ فقط تو را ؛ به نظم در میاورند.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:20 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

شبی بابا، نگاهی کن به حالم
طلوعی کن به خوابم یا خیالم

بیا ای افتخار دردمندان
بیا تا بر گل رویت ببالم

عجب دردی است این درد جدایی
که رسوا کرده من را در دو عالم

نمانده حال و روزی بهر پرواز
شکسته قلب زار و هردوبالم

فقیر تو ، به دنیا پادشاه است
گدایی بر درت ، گشته مدالم

اگر یک شب فراقت کشت من را
دعایم کن سپس بنما حلالم
----------------------------------------
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 5:58 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

و شبنم های زیبایی که جا روی جبین دارد
و آه بی صدای من که فریادی غمین دارد
و چشمان حزین من که سوزی آتشین دارد
         تو را خواند به بی تابی 
        که ای خورشید پشت ابر 
          چرا دیگرنمی تابی؟!

---------------------------------------------
و گاهی شعر میگویم که گفته باشم!!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:51 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

ای کاش یک شب با نگاه مهربانت

بر وسعت دلهای ما باران بباری

 

یا در شبی طوفانی و پر از سیاهی

یک قاصدک بر دست باد شب سپاری

 

یا در میان باغ بی روح و خزانم

با دست خود یک شاخه ی نرگس بکاری

 

یا در شب و روز تولدهای یاران

یک شاخه ی تقوا برای ما بیاری

 

آیا شود در جاده های سرد مکه

نازل شود فریاد مرد تک سواری؟

 

حتی اگر نازل نشد آیا نباشد

اطراف کعبه راه دیدار و فراری؟

 

مولا از این روز و شب یکسان حزینیم

یادت شده آن قول دیدار و قراری...؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:4 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

این جمعه جان حضرت زهرا (س) ظهور کن

قلب غمین منتظران پر سرور کن

 

با یک توسلی به در خانه ی خدا

از جاده ی ظهور بیا و عبور کن

 

خسته دلیم از ین شب یلدای انتظار

یا خود بیا و یا دل ما را صبور کن

 

در واژه نامه ها لغت انتظار را

با بارش ظهور، بشوی و نمور کن

 

تاویل آیه های خدا مغرضانه گشت

فکری به حال مصحف(1) و لوح و زبور کن

 

تا روز نیمه ما همگی چشممان به راه

با چشم خود صفوف محبان مرور کن

 

گرمای عشق خود زدل ما مگیر و بعد...

دل های ما زگرمی عشقت تنور کن

 

آقا اگر ز غیبت تو جان به در شدیم

(یک شب بیا زیارت اهل قبور کن)۲

 

------------------------------------------ 
۱-قرآن
2-این مصراع توسط دیگری سروده شده است

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:27 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

پیشکشی است محضر سلیمان زمان حضرت بقیه الله الاعظم روحی له الفداه.

 

Free Image Hosting

 

دوستان در صورت تمایل برای تهیه ی این کتاب می توانند از طرق زیر اقدام نمایند:

 

انتشارات واژگان خرد:                                    ۷۶۱۶۶۲۳- ۰۵۱۱ 

شرکت نسیم وصل:                                       ۸۵۴۱۴۳۰  ۰۵۱۱              

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 22:26 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

ورق های توسل گشته دسته
و انگشتانمان هم پینه بسته

فقط از تو سرودیم و نگفتیم
که از اعمالمان هستی تو خسته

دعایت را شنیدیم و ندیدیم
که غم بر چهره ی ماهت نشسته

برایت شعر گفتیم و نگفتیم
که از رفتارمان قلبت  شکسته

اگر گفتم نیا توهین نکردم
تمام بندها از تو گسسته

***

جسارتم را ببخش ارباب


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:57 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

خسته از همسفر و شهر و دیار
خسته از این شب غمدیده و تار

خسته از قحطی باران و نگاه
بر کویر دل خشکیده ببار

خسته ام از گذر ثانیه ها
خسته از جاده ی بی اسب و سوار

خسته از دوختن چشم به راه
مژه هامان شده پر گرد و غبار

خسته از سوزش سرمای شدید
خسته از غیبت باران و بهار

مغرب شب زده را مشرق کن
بزن آن پرده ی غیبت به کنار
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 16:15 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

فقط گفتی به ما پرواز- پرواز!

در زندان غیبت کی شود باز؟

 

بدون تو چگونه پرگشاییم؟

برای هر عمل هستی سر آغاز

 

برای ما نمانده سوز و آهی

تو می گویی بخوان آواز- آواز؟

 

میان ما خوارج یکه تازند

کدامین ارتش و نیرو و سرباز؟!

 

سخن کوتاه آقا جان-غریبی

نداری یاور و دلسوز و غمساز

 

مرا از خواب شب بیدار گردان

ز خواب غفلت و خودبینی و ناز

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:20 توسط | |

                   بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

کاش می شد در پس این جمله های ظاهرا موزون

    تو رنگی از محبت با نگاهت پخش می کردی

و نامت را میان سطر سطر شعر من پر نور میکردی.

                      کاش با عطر وجودت

     بوی نرگس در فضای شعر من مخلوط می شد

               بعد از آن با بارش باران جودت

                  قلب من مسرور میکردی. 

                  کاش شعرم آینه می شد

              و می دید آن جمال بی مثالت را

           و روی ماه خود در پشت ابر واژه هایم

                 عاقبت مستور میکردی...

                              ***

این اولین شعر نیمایی است(اگر بشود آن را نیمایی نامید!)که سروده ام.به شدت نقد بفرمایید.

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:29 توسط | |

به نام خالق انتظار

 

کسی درد فراقت را ندارد

که دل را بر سر کویت گذارد

 

نیا ای معنی عشق و رهایی

کسی هرگز نگوید تو کجایی!

 

نیا-اینجا همه در خواب نازند

پی دنیا و پول و رقص و سازند

 

به اشک تو دلی هرگز نسوزد

به راه تو کسی چشمش ندوزد

 

تویی تنها غریب این زمانه

که آتش گیرد از قلبت زبانه

 

خلاصه حال و روز ما خراب است

فراقت ای گل زهرا(س)-سراب است*

                 ***

جسارتم را ببخش ارباب...

*اصلا دوست ندارم برا شعر پاورقی بزنم اما به توصیه ی چند تن از دوستان ناچارم معنی بیت آخر رو حداقل از دیدگاه خودم براتون بنویسم:

در این بیت منظور من این بوده که ادعای فراق حضرت توسط ما دروغ است و این رو میشه در اعمالمون دید نه اینکه فراق حضرت رو دروغ شمرده باشم.اگه منظور دوم در بیت جلوه کرده بذارید به حساب ضعف شعریه حقیر.

 

واما یک توضیح کلی:

مخاطب اصلی این شعر در واقع ما هستیم نه حضرت.به قول معروف دارم به در میگم تا دیوار بشنوه.

البته شما خواننده ی عزیز قطعا منتظر هستی... 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:53 توسط | |

بسمه تعالی

چندی پیش یکی از دوستان در پستی از فیس بوکشان مصرعی را گذاشته بودند.من هم آن مصرع را با مصراعی دیگر کامل کردم.ایشون هم با بیتی دیگر به پیشواز مصرع بنده آمدند و همسر ایشون هم به جمع ما اضافه شدند و حاصل این پست ها شعری شد که اگرچه اشکال عروضی و وزنی در آن بیشمار است ولی شاید یکی از اشعاری باشد که هروقت اون رو بخونم به معنای واقع لذت ببرم.

بدون عینک نقد بخوانید...فقط دلنوشتست...

 

به نام خدا و به ذکر ولیش

 

دوست بنده:      دلم زجمله ی خوبان تو را گرفتار است

حقیر:                بیا که این دل خونین تو را خریدار است

دوست بنده:      طبیب خسته دلی را که دل بدو دادم

                       خبر کنید اسیرت هنوز بیمار است

همسر ایشون:  کسی ز گوشه ی فیس بوک من نالید

                      بیا طبیب که دل شکسته بسیار است

دوست بنده:     چقدر جای کامنتت در این میان خالیست

                     دچار حسن تو ام ورنه حسن بسیار است

همسر ایشون: میان چشم من و روی یار فاصله نیست

                     گناه ماست که اندر میانه دیوار است

دوست بنده:    نظر نمود دلم به دیوار و با خود گفت

                    امید پنجره ی من به عفو دادار است

حقیر:           شبی به این غزل ما بیا نظاره نما

                   اگرچه قلب غمین تو غرق در خار است

همسر ایشون: ز اشک و آه تو مولا چقدر دلتنگم

                   بیا که بی تو تبسم چقدر دشوار است

حقیر:           تمام شادی دنیا فدای خال رخت

                   که بی تو این دل ما خسته حال و خونبار است

 دوست بنده: اگرچه نیست به دنیا سراغم از شادی

                  از آن زمان که حسینش شهید اشرار است                

حقیر:           تمام هستی عالم بسان یک نقطه

                  نگاه پر کرم تو مثال پرگار است

دوست بنده: چه سالهاست که دیر شد نیامدی مهدی(ع)

                  و ارث مانده ز یاران دو چشم بیدار است

همسر ایشون:نهایت این شب هجران تمام خواهد شد

                    ولی به صبح رسیدن چقدر دشوار است

دوست بنده:   چکاوکان و هزاران فقط به گرد تو اند

                    چرا که نیست به غیرت گلی که بی خار است

حقیر:           شما بیا و غزل را خودت تمام نما

                  بیا ببین غزل ما چقدر پر بار است

                                      ***

امید که به درگاه دوست مقبول افتد...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 20:15 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

دل سیاه شب و بارش تلالو ماه

صدای حسرت و اندوه و ناله و صد آه

 

بیا که بغض فروخورده ی دلم واشد

و نور صاعقه ای ناگهان هویدا شد

 

دلم گرفت ولی آسمان چرا بارید؟!

ز درد و غصه من آسمان چرا نالید؟!

 

میان اینهمه باران دو چشم من بی تاب

که بین صاعقه ها و درخشش مهتاب...

 

چرا هنوز آسمان شب تار است!

و پهنه ی دل من نیز غرق در خار است

 

دو دست خویش پر از اشک آسمان کردم

ویک ستاره ی پر نور را نشان کردم

 

بیا که از غم تو عالمی است طوفانی

((بیا که صاف شود این هوای بارانی))۱

 

                         ***

۱-زنده یاد امین پور

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:53 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

من نمی دانم چرا ماه از زمین رو میگرفت!

یا چرا یک یاس-دستش را به پهلو میگرفت

 

مادری با یک پسر در کوچه ای تاریک و تنگ-

هی زمین میخورد و دستش را به هر سو میگرفت

                          ***

                    

بیا امشب برایم مادری کن

بیا و شوهرت را یاوری کن

 

- علی جان خسته از درد و غمینم

بمانم یا بمیرم؟!داوری کن -

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 2:17 توسط |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

آنقدر تشنه ام که عطش گشته شرمسار

باران آرزو! تو بیا بر دلم ببار

 

عمری دو چشم من به سوی آسمان توست

اما کویر گشته دلم ، گشته پر زخار

 

تا کی غزل شویم چو ابری در آسمان؟

باریدنی شویم   به هر گوشه و کنار

 

دلتنگی از من و نم باریدن از شما

رحمی که روز ما شده غمگین و شام تار

 

باران بیا  و چشم ترم را نظاره کن

__دستان شاعری به سوی دست کردگار__

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:9 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

برای من بیا امشب دعا کن

مرا از بند این دنیا رها کن

 

بیا و یک نظر بر من بیافکن

سپس من را به دردت مبتلا کن

 

مرا در آتش عشقت بسوزان

دل من را به رنگ خود حنا کن

 

بیا و با نگاهی در دل شب

مس من را به اشک خود طلا کن

 

همیشه من تو را خواندم و لیکن

شبی آقا -شما  من را صدا کن!

 

میان گریه هایت در شب تار

به عبد بی سر و پایت دعا کن

***

لیت شعری...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:14 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

همسایه ، جان من به فدای نگاه تو
رو کن به اشک جاری و قلب سیاه من

از من به جز بدی که ندیدی حلال کن(۱)
رحمی نما به حال خراب و به آه من

گم شد میان صحن تو اندوه و اختیار
باشد بهشت؛کوی تو و سر پناه من

دانی چرا برای تو شعری سروده ام؟
چون کهکشان شیری تو گشته راه من

تنها به عشق گنبد تو زنده مانده ام
در مشهد الرضایم(ع) و این است جاه من

با آسمان شب سخنی گفتم از شما
گفتم که ماه تو به کجا!قوس ماه من!

آقا بیا برای ظهورش دعا کنیم
((((تا انتهای آن دو مناره نگاه من...)))

 

 

(۱)این مصرع را تحت تاثیر بیت برقعی عزیز سرودم:

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 7:40 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

تویی که یوسف مصری  منم فقیر درت

دلم شکست زهجران  ولی فدای سرت

 

بیا و (اوف لنا الکیل) ای عزیز غریب

نبرده ایم در این قحطی از خزانه نصیب

 

بیا که حسرت و اندوه خورده بس یعقوب

چرا شده رخ ماهت ز چشم ما محجوب

 

اسف به ما که تو را قعر چاه افکندیم

چگونه از تو گذشتیم و از تو دل کندیم؟

   

بگو چگونه دوباره به نزد تو آییم؟!

تویی که یوسف زهرا و ما زلیخاییم

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:42 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

گاهی نگاه خود به سوی ما روانه کن

ای جان ما فدای جمال و نگاه تو

 

عمری به انتظار گذشت و نیامدی

آخر خدا نمی شنود سوز و آه تو؟!

 

هر شب در آسمان به پس ابر غیبتی

امشب بیا که دیده شود روی ماه تو

 

در فاطمیه حال تو غمگین و خسته است

ای جان من فدای لباس سیاه تو

 

تنها دلم خوش است که ارباب من تویی

آسوده ام به یاد تو و در پناه تو

 

آقا بیا و قطعه ی من را قبول کن!

بگذار تا شبی بشوم خاک راه تو

          ***

آجرک الله یا مولای

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:47 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

نمی دانم چرا گاهی دلم از غصه می گیرد

و-زیر اشک ریزانم   دو دستم کاسه می گیرد

 

نمی دانم چرا هر شب صدایی خسته می آید

و پیش چشم غمبارم دو دست بسته می آید

 

نمی دانم چرا قلبم تپش هایش پر از آه است

و در اعماق چشمانم  فروغ سرد یک ماه است

 

چرا تنها ؟ چرا خسته؟ چرا اشکش شده جاری؟

گمان دارم که در قلبش  فرو کرده کسی خاری

 

ندایش را شنیدم من  شده تنها و بی یاور

غمی دارد که می گویدمرتب زیر لب: مادر

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:25 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

از همان لحظه که چشمم نظر از قاب گرفت...

کاغذم روشنی از پرتو مهتاب گرفت...

 

عهد کردم که برایت بنویسم شعری

و چنین شد که دلم یک غزل ناب گرفت

 

عشق تو -آن شب مهتابی و پر- از حسرت

ز دو چشم تر من آرزوی خواب گرفت

 

در نبودت - شب و روز دل من طوفانی است

(کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت)*۱

 

کاش می شد صله ی این غزل غمگین را

از نگاه کرم حضرت ارباب گرفت

***

۱*این مصرع اثر استاد فاضل نظری می باشد.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:27 توسط | |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

مرا راهم ندادی تا بیایم

بگیرم از دو دست تو شفایم

 

حسین علیه السلام ای مظهر عشق و رهایی

نما از بند تن امشب رهایم

 

مرا توفیق دیدارت عطاکن

فقیرم ، سائلم،مستم ،گدایم

 

اگرچه روی من آقا سیاه است

ولی همسایه ی مولا رضایم (علیه السلام)

 

قسم بر مهدی (علیه السلام) آل محمد( صلی الله علیه و آله و سلم)

مکن از عشق زیبایت جدایم

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5:51 توسط |

بسمه تعالی و بذکر ولیه

 

دوباره پست جدیدم تو را بهانه گرفته

و این بلاگ حقیرم تو را نشانه گرفته

 

اگرچه حیف تو باشد که من تو را بسرایم

ولی به اشک روانت  شبی بیا به سرایم

 

در این فضای مجازی  از اعتبار تو گفتم

از عشق پاک و قشنگت  از انتظار تو گفتم

 

--دو دست رو به خدا و دعای شاعر و آمین...--

که قسمت نظراتم به نام تو شود آذین

 

چه می شود که تو نقدی به شعر من بنویسی؟!

تویی ادیب ادیبان  نه با ریا نه خسیسی

 

دلم گرفته برایت  اگرچه اشک ندارم

عطش گرفته وجودم  به دست مشک ندارم

 

بیا ببار بر این قلب پر زخار و کویرم

بیا به سایت (http://haghir313.blogfa.com/) که از غم تو نمیرم

 

ببخش شوخی من را  دعا نما به دعایم

به جان حضرت زهرا(روحی فداها) فقط تو را بسرایم

 

اللهم عجل فرجه الشریف

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:17 توسط | |

Design By : Night Melody