تبليغاتX
حقیر - کلاس شعر
حقیر

بر زبان حال این حقیر تا می توانی خورده گیر

 
بسمه تعالی و بذکر ولیه علیه السلام

(ابتدای کلاس)

در ابتدای نشست همیشگی- آن روز

گرفته بود دلم از وقایعی جانسوز



که ظهر جمعه گذشت و نیامد آن خورشید

(به حال خسته ی من یک غریبه می خندید)



در ابتدای نشست همیشگی اینبار

بلند ناله زدم :عاقبت نیامد یار!



صدای قهقه ی شاعران بی اخلاص

و چهره ی خشن شاعر بزرگ کلاس:



ـتو باز خل شده ای یا که شعر می گویی؟!

میان وهم و خیالت بگو-چه می جویی؟!



شدم به رنگ جماعت ولی نخندیدم

گمان کنم که معلم -ولی نبخشیدم



عروض و قافیه می گفت بهر ما -استاد

و (فاعلن فعلن یا که فاعلن... سر داد



میان رقص حروف سفید تخته سیاه

نیافتم اثری از کشیدن یک آه



و غصه از گذر پلک خسته ام جاری...

نگاه نیمه ی مبصر: (-تو مشکلی داری؟!)



دو قطره اشک جواب همین معما بود

دو قطره بود؟که بیشتر-به وسعت یک رود

-----------------
(انتهای کلاس)

کسی سوال ندارد؟ ز قطعه ی سعدی؟

(بلند ضجه زدم من-نیامدی مهدی...)



تعجب از سر و روی کلاس می بارید

-چه مرگتان شده آیا که مشکلی دارید؟!



کسی سوال ندارد ز قطعه ی بعدی؟

-(فقط بگو که کجا رفته یار من مهدی...)


-----------------
(بعد از کلاس)

کلاس پر شده از فحش و ناسزا-تحقیر

-برو کثیف مزاحم سوی اطاق مدیر...
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:42 توسط | |

Design By : Night Melody